تبليغاتX
حرفهای من

حرفهای من

سلام

اینقدر خسته و دلشکسته ام که حتی حال تایپ کردن هم ندارم ونمیدونم چی بنویسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 17:0  توسط خودم  | 

تقدیم به همه زنان

> تقديم
> به همه زناني كه حرفشان را ودردشان
> را هيچ وقت ،هيچ كس ، هيچ جا نشنيد
> ونفهميد
>
>
> راستي
> اگر ما با يك جنسيت ديگر متولد
> ميشديم اين شرايط را برمي
> تابيديم؟
>
>
> بابا آب داد
>
>
>
> بابا نان
> داد
>
>
> بابا فقط آب داد و
> نان داد، مامان عشق داد
>
>
> بابا گول شيطان را
> خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد.
> پر شد، خالی شد
>
>
>
>
>
>
> خالی نشد.خط خورد.
> زن ها خط خوردند، مادر ها خط
> خوردند
>
>
> دخترها زن شدند،
> زن ها مادر شدند و خط
> خوردند
>
>
> و بابا چون حق
> دارد، آب می دهد. نان می
> دهد.
>
>
> مامان،
> زوجه
>
>
> مامان،
> ضعيفه
>
>
> مامان،
> عفيفه
>
>
> مامان غذا پخت،
> بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو
> کرد، بابا لباس را پوشيد
> و
> رفت بيرون ...مامان
> ظرف شست، بابا روزنامه
> خواند.
>
>
> بابا روزنامه
> خواند و اخبار دنيا را فهميد ولی
> نفهميد مامان غم دارد
>
>
> بابا اخم کرد. بابا
> فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت
> سر ناموسش حرف بود.
>
>
> مامان،
> کار
>
>
> مامان،
> پيکار
>
>
> مامان، تکرار.
> مامان، بيدار. مامان، دار، سنگ
> مامان،شهلا.مامان،
> دلارام.
> مامان،افسانه،ليلا
>
>
> بابا نان می دهد و
> فوتبال خيلی دوست دارد
>
>
> بابا رونالدو را
> از مامان بيشتر دوست
> دارد
>
>
> بابا می خوابد،
> مامان می خوابد. مامان می زايد.
> مامان با درد می زايد.
> مامان
> شير می دهد، بزرگ
> می کند، حقير می شود، پير می
> شود
>
>
> بابا زن گرفت. صيغه
> بابا برای مامان طلا گرفت. مامان
> بغض کرد
>
>
> مامان رفت. صيغه
> يعنی رفتم، رفتی، رفت ... مامان
> برگشت
>
>
> کسی با بابا کار
> ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها
> هم نيايد ولی مامان بايد
> با آبرو
> باشد
>
>
> د. من ساکت باشم. زن
> ساکت باشد و مرد آب بدهد،
> نان
> بدهد
>
>
> بابا
> "پرسپوليس" را دوست
> دارد
>
>
> بابا "آنجلينا
> جولی" را دوست دارد
>
>
> مامان،
> کار
>
>
> مامان،
> پيکار
>
>
> مامان، سرشار از
> پيکار
>
>
> مامان، زندان،
> بيمار، تب دار
>
>
> بابا خانه دارد،
> ماشين دارد، ارث دارد، غرور دارد ،
> زور دارد
>
>
> مامان روسری دارد
> ولی ديگر هيچ چيز ندارد. مامان فقط
> حق مهريه دارد، حق نفقه
> دارد، حق آزادی
> دارد. پس بايد ساکت بماند حتی اگر
> مهريه ،نفقه و آزادی
> ندارد.
>
>
> بابا کله پاچه را
> از زن های زير پل هم بيشتر دوست
> دارد
>
>
> مامان خدا را دوست
> دارد ولی نمی دانم آيا خدا هم او را
> دوست دارد ؟ پس چرا
> مامان تب دارد؟!
> بابا نمی بيند
>
>
> نمی بيند که مامان
> غم دارد، درد دارد
>
>
> باباهای اينجا هيچ
> وقت نمی بينند
>
>
> بابا فقط آب می
> دهد، نان می دهد و می رود و ما هر
> روز،
>
>
> بايدخدا را شکر
> کنيم...روزی هزار بار
>
>
>
>
> مساله حقوق زنان
> فقط مربوط به زنان نيست، مربوط به
> تمام زندگي
> ماست
>
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 21:0  توسط خودم  | 

زن خوب

زن خوب در تلويزيون ايران كيست؟

زني كه آدامس بجود حتما يا قاچاقچي است يا روسپي!

زن خوب كسي است كه با استفراغ اعلام حاملگي كند.
...
زن خوب كسي است كه در منزل فقط پيراهن مردانه مي پوشد .

زن خوب كسي است كه صبح از اتاق ديگري بيرون بيايد و به همسر خود صبح بخير بگويد.

زن خوب كسي است كه فقط وقتي جلوي آينه بايستد كه بخواهد گريه كند!

تبصره : اين آينه حتما بايد در مستراح باشد نه آينه آرايش!

زن خوب كسي است كه جلوي دوربين نمي دود.

زن خوب كسي است كه لباسش حداقل 3 الي 4 سايز بزرگتر باشد!

مجري خوب زن هرگز اسم كوچكش افشا نمي شود!

زن خوب كسي است كه در صحنه هاي عروسي فقط لبخند بزند و مردان اجازه دارند حداكثر در جا دست بزنند،

زن خوب كسي است كه اگر متأهل باشد حتما خانه دار است، اما اگر مجرد باشد مي تواند شاغل باشد!

زن خوب كسي است كه اگر در خيابان با مردي تصادف كرد، حتما تا قسمت آخر سريال با او ازدواج كند!

زن خوب كسي است كه هرگز مانتو نمي پوشد، عينك آفتابي نمي زند، اسم عربي دارد، اگر بالاي چهل ساله باشد يا در حال ظرف شستن است يا لباس دوختن، زن خوب هرگز در حال مطالعه نيست .

زن خوب كسي است كه غير از لباس سياه، قهوه اي يا خاكستري بپوشد

زن خوب كسي است كه اگر شوهرش ازدواج مجدد كرد، در پايان او را ببخشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 16:40  توسط خودم  | 

زَن از زادن است و زِندگی نیز از زن است .

دُختر از ریشه « دوغ » است که در میان مردمان آریایی به معنی« شیر « بوده و ریشه  واژه ی دختر « دوغ دَر » بوده به معنی « شیر دوش » زیرا در جامعه کهن ایران باستان کار اصلی او شیر دوشیدن بود . به  daughter  در انگلیسی توجه کنید . واژه daughter  نیز همین دختر است .  gh در انگلیس کهن تلفظی مانند تلفظ آلمانی آن داشته و  « خ » گفته می شده.در اوستا این واژه به صورت دوغْــذَر  doogh thar  و در پهلوی دوخت .

دوغ در در اثر فرسایش کلمه به دختر تبدیل شد . آمده است.

اما پسر ، « پوسْتْ دَر » بوده . کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنین نامیده شدند.

پوست در،  به پسر تبدیل شده است .در پارسی باستان puthra   پوثرَ  و در پهلوی  پوسَـر  و پوهر  و در هند باستان پسورَ است  

در بسیاری از گویشهای کردی از جمله  کردی فهلوی ( فَیلی ) هنوز پسوند « دَر » به کار می رود . مانند « نان دَر » که به معنی « کسی است که وظیفه ی غذا دادن به خانواده و اطرافیانش را بر عهده دارد .»

حرف « پـِ » در « پدر » از پاییدن است . پدر یعنی پاینده کسی که می پاید . کسی که مراقب خانواده اش است و آنان را می پاید .پدر در اصل پایدر یا پادر بوده است . جالب است که تلفظ « فاذر » در انگلیسی بیشتر به « پادَر » شبیه است تا تلفظ «پدر» !

خواهر ( خواهَر )از ریشه «خواه » است یعنی آنکه خواهان خانواده و آسایش آن است . خواه + ــَر  یا ــار  در اوستا خواهر به صورت خْـوَنــگْـهَر آمده است . 

بَرادر نیز در اصل بَرا + در است . یعنی کسی که برای ما کار انجام می دهد. یعنی کار انجام دهنده برای ما  و برای آسایش ما .

« مادر » یعنی « پدید آورنده ی ما » .


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 22:38  توسط خودم  | 

زیبا


 

انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.

------------ --------- ---------
هیچ وقت نگو وقت نداری. به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ، توماس جفرسون و آلبرت انیشتین.

------------ --------- ----
هیچ صیادی از جویی حقیر که به گودالی می ریزد مروارید ی صید نخواهد کرد.(فروغ فرخزاد)

------------ --------- --------- --------- -
همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد - جان لوییس

------------ --------- --
عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

------------ --------- --------- --
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است.

------------ --------- -----

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.     

 ‏(چارلی چاپلین) ‏  
------------ --------- ---
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

------------ --------- -----
عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

------------ --------- ---
یکی از شاگردان سقراط وی را پرسید: زچه رو هرگزت اندوهگین ندیده ام؟ گفت از آن رو که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند.

------------ --------- -----
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

------------ --------- ---
زندگی هدیه خداست به تو، طرز زندگی کردن تو هدیه توست به خدا.

------------ --------- --------
انسانی که در نبرد زندگی می خندد قابل ستایش است.

------------ --------- --------- ----
دنیا دو روز است. آن روز که با تو نیست صبور باش وآن روز که با توست مغرور نباش زیرا هر دو پایان پذیر است.

------------ --------- --------- ---
ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است؟؟؟هر چقدر بیشتر نور بتابانی ...تنگ تر می شود!!!

------------ --------- --------- --------- ----
خیلی جالبه : از سوسک می ترسیم...از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.
از عنکبوت می ترسیم...از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببندد نمی ترسیم.
از شکستن لیوان می ترسیم..........از شکستن دل آدمها نمی ترسیم.
از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم............ . .از خیانت به دیگران نمی ترسیم.

------------ --------- --------- ---
انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید.  یكشنبه: راه می رود.  دوشنبه: عاشق می شود.  سه شنبه: شكست می خورد.  چهارشنبه: ازدواج می كند.

 پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.  جمعه: می میرد.

------------ --------- --------- --------- ------
گاهی اوقات، برای فرار از تمامی کلیشه ها، آنقدر بر خلاف جهت حرکت می کنیم، که خود کلیشه می شویم.

------------ --------- --------- --------- -----

 تبسم بدون اینكه دهنده اش را فقیر كند گیرنده اش را ثروتمند می كند 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 16:4  توسط خودم  | 

ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره!
ضدحال يعني بعد از كلي مصيبت كه بابات برات موبايل ثبت نام كرده همه سيمكارتا بياد جز مال تو!
ضدحال يعني يه جلسه سر كلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب كنه!
ضدحال يعني با شكم گرسنه بري تو صف ژتون تموم كرده باشن!
ضدحال يعني يه هفته قبل از اينكه جشن تولد بگيري خاله مامانت فوت كنه!
ضدحال يعني قبض تلفن بياد ....... تومن!
ضدحال يعني بعد از كلي مخ زدن تو اينترنت همينكه بياي به نتيجه برسي اشتراكت تموم بشه !
ضدحال يعني با.?.?? افتادن!
ضد حال يعني يه مانتو خوشگل بخري همون روز اول گير كنه به صندلي پاره بشه!
ضدحال يعني صبح ساعت ? بري سر كلاس استاد نياد!
ضدحال يعني شرطي بيدل بزني امتيازت بشه ??!
ضدحال يعني بعد اينكه كلي افه زبان اوومدي نمره زبانت بشه??
ضدحال يعني داداش كوچيكت ?شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!
ضد حال يعني بري عروسي خانمها و اقايون جدا باشن!
ضدحال يعني تو اتاقت فيلم نگاه ميكني همينكه ميرسه جاي.........مامان بياد تو!
ضدحال يعني نفر ??كنكور شدن!
ضدحال يعني كارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال يعني كانديد شدن رفسنجاني براي انتخابات مجلس!
ضدحال يعني خواننده شدن ميناوند!
ضدحال يعني حسني امام جمعه اروميه!
ضدحال يعني فيلم ژاپني!
ضدحال يعني عشق يه طرفه!
ضدحال يعني گل خوردن دقيقه ??!
ضدحال يعني صبح روزي كه با دوستات ميخواي بري كوه بارون بياد!
ضدحال يعني از سرويس دانشگاه جا موندن!
ضدحال يعني با ماشين بابا جريمه شدن!
ضدحال يعني سلام كني جوابتو ندن!
ضدحال يعني عينكت سر جلسه امتحان بيفته زمين بشكنه!
ضد حال يعني سر جلسه امتحان خدكارت تموم بشه!
ضدحال يعني تاكسي سوار شي وسط راه بنزين تموم كنه!
ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم كني!
ضد حال يعني اونيكه خيلي دوستش داري رو نتوني ببيني!
ضدحال يعني درس رو بلد نباشي و پنج دقيقه مونده به زنگ تفريح استاد اسمتو صدا كنه!
ضدحال يعني يك قدمي خط پايان مسابقه دو به زمين بيفتي و آخر بشي!
ضدحال يعني روز آخر خدمت سربازي اضافه خدمت بخوري!
ضدحال يعني سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 16:46  توسط خودم  | 


5 دقيقه (داستان كوتاه)

زن و مردي روي نيمكت پاركي نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي كردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي رود پسر من است. مرد در جواب گفت: چه پسر زيبايي! و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي مي كرد اشاره كرد.
مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: سامي! وقت رفتن است.
سامي كه دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه. باشه؟
مرد سرش را تكان داد و قبول كرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: سامي دير مي شود برويم. ولي سامي باز خواهش كرد 5 دقيقه... اين دفعه قول مي دهم.
مرد لبخند زد و باز قبول كرد. زن رو به مرد كرد و گفت: شما آدم خونسردي هستيد، ولي فكر نمي كنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود؟
مرد جواب داد: دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواري زير گرفت و كشت. من هيچ گاه براي تام وقت كافي نگذاشته بودم و هميشه به خاطر اين موضوع غصه مي خورم . ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد سامي تكرار نكنم. سامي فكر مي كند كه 5 دقيقه بيش تر براي بازي كردن وقت دارد، ولي حقيقت آن است كه من 5 دقيقه بيشتر وقت مي دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم. 5 دقيقه اي كه ديگر هرگز نمي توانم بودن در كنار تام ِ از دست رفته ام را تجربه كنم.

بعضي وقتها آدم قدر داشته ها رو خيلي دير متوجه مي شه. 5 دقيقه، 10 دقيقه، و حتي يك روز در كنار عزيزان و خانواده، مي تونه به خاطره اي فراموش نشدني تبديل بشه. ما گاهي آن قدر خودمون رو درگير مسا ئل روزمره مي كنيم كه واقعا ً وقت، انرژي، فكر و حتي حوصله براي خانواده و عزيزانمون نداريم. روزها و لحظاتي رو كه ديگه امكان بازگردوندنش رو نداريم.
ضرر نمي كنيد اگر براي يك روز شده دست مادر و پدرتون رو بگيريد و به تفريح ببريد. يك روز در كنار خانواده، يك وعده غذا خوردن در طبيعت، خوردن چاي كه روي آتيش درست شده باشه و هزار و يك كار لذت بخش ديگه.

قدر عزيزانتون رو بدونيد. هميشه مي شه دوست پيدا كرد و با اونها خوش گذروند، اما هميشه نعمت بزرگ يعني پدر و مادر و خواهر و برادر در كنار ما نيست. ممكنه روزي سايه عزيزانمون توي زندگي ما نباشه...

جمله روز: هيچ وقت به گمان اين كه وقت داريد ننشينيد، زيرا در عمل خواهيد ديد كه هميشه وقت كم و كوتاه است. (فرانكلين)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:50  توسط خودم  | 

هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

 در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 17:56  توسط خودم  | 

چقدر بده که آدم اینقدر احساس تنهایی کنه وچقدر خوبه که آدم ۱ دختر خوب داشته باشه دختر قشنگم چه خوبه که تو هستی دوست دارم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 18:48  توسط خودم  | 

جذابیت

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کناراو بنشیند. نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید:
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز

 اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند:
اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی. 
 

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.

5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟

همسرم جواب داد:
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 0:23  توسط خودم  |